آخرین به روز رسانی : 9 شهریور 1389
اخبار ادبیات

ایلنا: فريبا حاج‌دايي دانش‌آموخته ادبيات زبان انگليسي است، اما كم‌تر مترجم و بيش‌تر داستان‌كوتاه‌نويس است. او از سا ل‌هاي دور با مجلات فرهنگي همكاري كرده است و در سال‌هاي اخير داستان‌هاي كوتاهش را همراه با مقالات و نقد و گزارش در روزنامه‌هاي گاهي بسته و گاهي باز و مجلاتي مانند گلستانه و رودكي هم منتشر کرده و هنوز هم مي‌كند. ...

داستان
داستانی از میلاد ملک لو
مرد از بستر زن بلند شد

زن از مرد آبستن شد و این جنین در زهدان زن رشد کرد و بزرگ شد. تا اینکه در یک روز سرد زمستانی وقتی مرد نبود زن فارغ شد و یک پسرک سفید و خوش گل به دنیا آمد. با ...

داستانی از محمد آزادفکر
گلی دروغ نگفت

صدای فریاد و هلهله گوش فلک رو کر کرده بود. تو خیابون در هر گوشه و کنار مردم نقل و شیرینی پخش می کردن. اصلا صدا به صدا نمی رسید. پیرزنی با چادر رنگ و رو رفته بسته شکلاتی را ...

داستانی از وحید حسینی
اما معشوقه ها با قهوه ی فرانسه فال نگرفته بودند

کیمیا (داخل پرانتز) یکی بود، یکی نبود؛ این­یکی (که بود) جوان تنهایی بود که می­دانست پیش از آن­که او باشد، خدا بوده؛ و می­دانست که هنوز هم هست و شک نداشت که همیشه خواهد بود. این جوان به همین ...

داستانی از فاطمه زنده بودی
حتی اگر انگشتها نفهمند

نباید نگاه هایمان را احتکار می کردیم که حالا من روی این صندلی چوبی بنشینم و تاب بخورم. تو را ببینم که در سکوت خانه قدم بر می داری. کفش هایت را در دست گرفته ای و به سمت در ...

داستانی از دانیال قندی
حرام زاده

همه جا سفید شده ، سرده! آروم  آروم راه میرم ! نمی دونم کفش هام رو کجا گذاشتم؟ پاهام رو حس نمی کنم!  نگاهشون می کنم ، سیاه شدن! پرسیدم چرا سم ندارم؟ زدن تو سرم ! گفتن حروم زاده ...

داستانی از سورین چاقمی
بادهایی که از رو به رو می آیند

دور: یک دور نخ را از انگشتش باز کرد . " افسانه؟" "هان؟ " "چرا جواب نمیدی؟ میگم تندتر برم؟" حواسش نه به سرعت موتور بود، نه به بادبادک و نخ نازکش. چشمش را بسته بود و به این ...

داستانی از محمود شاه محمدی
مکرر

بيرون آمده اي از آن غار كوچك دود گرفته و راه افتاده اي . انداخته اي توي راه بزرو و از سايه ي درختان بلوط  كنار راه  و درختان دورتر مي ترسي . از كمركش يال كه بالا مي آيي ...

داستانی از ذبيح رضايي
هیولا

(تقدیم به آقای تاجمهر)   آن روز می دانستم اگر پدر به باغ ربیع برود مردنش حتمی است . از آن روزهایی بود که همه چیز زیر پوستی اتفاق می افتد و بشری هم بو نمی برد . اما من ...

داستانی از ایمان عابدین
اتحاد منفرد

پسر سرش را از روی دفتر نقاشی بلند کرد و هیجانزده گفت: - راستی بابایی، امروز نقاشی بیست گرفتم. مرد که روزنامه‌ای را جلو صورتش گرفته بود گفت: - آفرین. ابروهای پسر در هم رفت و گفت: - همین بابا؟! ...

داستانی از فرزانه رحمانی
یک ایستگاه قبل

از خیلی وقت پیش فکرش را کرده بود . از همان باری که دسته ی بیل خورده بود توی کمرش . عصمت قابله  همان وقت به اسماعیل گفته بوده « برو یه نون بخور صد تا راه خدا بده ، ...


شعر
تازه ها: سهند آقایی

شاید اصلن اگر فقط برای همین چشم‌ها/هر شب/غروب/تهِ دریا/خداخدا می‌کرد/شاید اصلن اگر فقط خدا گاهی/فقط گاهی/ساعتش را نگاه می‌کرد/دست‌های من از قد‌قامتِ دریا به آسمان می‌رفت/و لابد/چند ثانیه مانده بود به انفجارِ چشم‌های تو

دو شعر از ستار جانعلی پور

می توانم ابری باشم/دراز به دراز ، اندازه حیاط خانه ای بزرگ/بعد بارانی بی موقع/بر بند رخت های خشک/کلمه ای باشم ، که لبی را آرام می جنباند/بعد حلقه که تنگ ، انگشتی را در آغوش

شعری از حافظ عظیمی

تو بگو!/بی هوا چگونه نفس بکشم/تا عطرت را غافل گیر کنم ؟/حواس پیراهنت را به کجا پرت کنم/که دست تنهاییم به آن نرسد ؟/وقت را چگونه می شود کشت/وقتی تنها چیزی که دارم/عقربه های گیج این ساعت است

شعری از مریم اسحاقی و شعری از مجتبی اکرمی

نشسته ای روی صندلی چوبی/که در زمانی نه چندان دور/دارکوبی در اسکاندیناوی/به آن نوک می کوبیده/به خاطر پيغامي به ماده اش/در دوردستها/ضبط صوت چینی اتاقت/که در کارخانه ای شلوغ/با دستان نحیف زنانی لاغر/مونتاژ شده

چند شعر از آرش نصرت اللهی

آب/در شيب خيابان ايستاد/خيابان در پاي عابران/پدر كتاب‌ها را خاك كرد!/تا من بزرگ شوم/بزرگ شوم مردي شوم/براي تو؛ زني كه در كتاب‌ها مي‌توان يافت!

سه شعر از سید محمود حسینی

روی شاخه های همین درخت/که باد را نشان می دهد/تو می توانی باشی شاید!/دستی تکان بده لعنتی!/بگذار لا اقل فکر کنم/باد تویی/که در گیس های درخت می وزی

دو شعر از فرهاد کریمی

خونم به گردن  اين زن/ به اتفاق خودم/که هيچ کس در من نبود/که هيچ چيز در همان من نيست/و ديگر چه فرقی می کند/کدام شبِ بي‌روز در زخمهای کهنه ام/ پنهان/ می گفت می شوم

شعری از نعمت باقری و دو شعر از پاکزاد اجرایی

چشم در چشم/بالاي سرم ايستاد/با كلاشينكف بلوك شرق/پوتينهاي امريكايي/يونيفرم الماني/و كلاه انگليسي/حالا/مانده ام/با چه زباني حرف بزنم

دو شعر از مسعود ضرغامیان

بدم می آید/ازاینهمه خط/که سیخ شده اند توی چشمهام/ازاینهمه خط/لبهای تو چرا؟/ازکف دست/خطی نبود که به تو ختم شود/عابر پیاده!/این خستگی من است/که در طول جاده کشیده می شود

شعری بلند از حسین خلیلی

 با پرچم/هرجا  باشد تظاهراتي  شعار مي دهم اساسي/مثل سگ  پاره مي كنم/هر  كس به جمهوري چپ بزند  حرف سيا سي/حالا از فرح  باد هم رفته باشد  /دست خدا بر سر ماست/اين  بار آخريست كه  مي گويم :/به امام غريب ...

آخرین نظرات
کل نظرات ارسال شده : 1001