داستانی از میلاد ملک لو
مرد از بستر زن بلند شد
زن از مرد آبستن شد و این جنین در زهدان زن رشد کرد و بزرگ شد. تا اینکه در یک روز سرد زمستانی وقتی مرد نبود زن فارغ شد و یک پسرک سفید و خوش گل به دنیا آمد. با ...
داستانی از محمد آزادفکر
گلی دروغ نگفت
صدای فریاد و هلهله گوش فلک رو کر کرده بود. تو خیابون در هر گوشه و کنار مردم نقل و شیرینی پخش می کردن. اصلا صدا به صدا نمی رسید. پیرزنی با چادر رنگ و رو رفته بسته شکلاتی را ...
داستانی از وحید حسینی
اما معشوقه ها با قهوه ی فرانسه فال نگرفته بودند
کیمیا (داخل پرانتز) یکی بود، یکی نبود؛ اینیکی (که بود) جوان تنهایی بود که میدانست پیش از آنکه او باشد، خدا بوده؛ و میدانست که هنوز هم هست و شک نداشت که همیشه خواهد بود. این جوان به همین ...
داستانی از فاطمه زنده بودی
حتی اگر انگشتها نفهمند
نباید نگاه هایمان را احتکار می کردیم که حالا من روی این صندلی چوبی بنشینم و تاب بخورم. تو را ببینم که در سکوت خانه قدم بر می داری. کفش هایت را در دست گرفته ای و به سمت در ...
داستانی از دانیال قندی
حرام زاده
همه جا سفید شده ، سرده! آروم آروم راه میرم ! نمی دونم کفش هام رو کجا گذاشتم؟ پاهام رو حس نمی کنم! نگاهشون می کنم ، سیاه شدن! پرسیدم چرا سم ندارم؟ زدن تو سرم ! گفتن حروم زاده ...
داستانی از سورین چاقمی
بادهایی که از رو به رو می آیند
دور: یک دور نخ را از انگشتش باز کرد . " افسانه؟" "هان؟ " "چرا جواب نمیدی؟ میگم تندتر برم؟" حواسش نه به سرعت موتور بود، نه به بادبادک و نخ نازکش. چشمش را بسته بود و به این ...
داستانی از محمود شاه محمدی
مکرر
بيرون آمده اي از آن غار كوچك دود گرفته و راه افتاده اي . انداخته اي توي راه بزرو و از سايه ي درختان بلوط كنار راه و درختان دورتر مي ترسي . از كمركش يال كه بالا مي آيي ...
داستانی از ذبيح رضايي
هیولا
(تقدیم به آقای تاجمهر) آن روز می دانستم اگر پدر به باغ ربیع برود مردنش حتمی است . از آن روزهایی بود که همه چیز زیر پوستی اتفاق می افتد و بشری هم بو نمی برد . اما من ...
داستانی از ایمان عابدین
اتحاد منفرد
پسر سرش را از روی دفتر نقاشی بلند کرد و هیجانزده گفت: - راستی بابایی، امروز نقاشی بیست گرفتم. مرد که روزنامهای را جلو صورتش گرفته بود گفت: - آفرین. ابروهای پسر در هم رفت و گفت: - همین بابا؟! ...
داستانی از فرزانه رحمانی
یک ایستگاه قبل
از خیلی وقت پیش فکرش را کرده بود . از همان باری که دسته ی بیل خورده بود توی کمرش . عصمت قابله همان وقت به اسماعیل گفته بوده « برو یه نون بخور صد تا راه خدا بده ، ...